جام جم آنلاین - Sporting News نوشت: در فوتبال حرفهای پول شرط اول ساختن یک تیم قدرتمند است و مربی بعد از آن وارد معادله میشود. ممکن است یک مربی ایدههای تاکتیکی فوقالعادهای داشته باشد و بتواند یک تیم معمولی را متحول کند، اما وقتی قرار باشد مقابل باشگاهی قرار بگیرد که چند برابر او برای خرید بازیکن هزینه کرده و نیمکتی مملو از ستاره دارد کار بسیار دشوار میشود.
مسئله اینجاست که وقتی از نبوغ این مربیان صحبت میکنیم نباید قدرت اقتصادی باشگاههایی را که در اختیارشان بوده از معادله حذف کنیم.
اگر گواردیولا سرمربی نیوکاسل یا برنتفورد بود
یک آزمایش ذهنی جالب را در نظر بگیریم. پپ گواردیولا به جای منچسترسیتی از ابتدا سرمربی تیمی مانند نیوکاسل یا برنتفورد میشد. آیا میتوانست همان تعداد قهرمانی و همان سطح از سلطه را ایجاد کند؟
میتوان تفاوت ابزارهایی را که گواردیولا در سیتی داشته با امکانات بسیاری از باشگاههای دیگر مقایسه کرد.
منچسترسیتی طی سالهای حضور گواردیولا امکان جذب بازیکنان بسیار گرانقیمت و ساختن ترکیبی عمیق را داشته است. حتی در دورههایی که سیتی از نظر خالص هزینه نقلوانتقالاتی در صدر لیگ قرار نداشته باز هم توان خرید و پرداخت دستمزد برای مجموعهای از بازیکنان سطح بالا را داشته است. دادههای منتشرشده درباره هزینههای لیگ برتر در سالهای اخیر نیز نشان میدهد سیتی در دوره گواردیولا از نظر دستمزد و هزینههای مربوط به تیم در میان قدرتمندترین باشگاههای انگلیس قرار داشته است.
خود باشگاه منچسترسیتی نیز در یکی از پنجرههای نقلوانتقالاتی اعلام کرده بود که با وجود فروش بازیکنان مختلف توانسته چند بازیکن سرشناس را به ترکیب اضافه کند و همزمان سود مالی قابل توجهی از بازار نقلوانتقالات داشته باشد.
این همان چیزی است که معمولا در ستایش یک مربی نادیده گرفته میشود. گواردیولا وقتی یک بازیکن را برای سیستم خود میخواهد میتواند از باشگاه درخواست خرید کند و اگر باشگاه توان مالی داشته باشد گزینههای متعددی در بازار وجود دارد. وقتی یک بازیکن مصدوم میشود یا افت میکند نیز امکان استفاده از بازیکنی با سطح فنی نزدیک به او وجود دارد.
حالا همین مربی را در برنتفورد تصور کنیم. اگر مدافع مورد نیازش را نداشته باشد نمیتواند با یک تماس تلفنی او را از یک باشگاه بزرگ اروپایی به خدمت بگیرد. اگر مهاجم اصلی مصدوم شود شاید روی نیمکت بازیکنی با همان کیفیت نداشته باشد. این تفاوت کوچک نیست و مستقیما روی امکان اجرای ایدههای تاکتیکی اثر میگذارد.
کلوپ و لیورپول؛ نبوغ در کنار خریدهای بزرگ
یورگن کلوپ نمونه جذابتری است، چون موفقیت او در لیورپول هم حاصل مربیگری سطح بالا بود و هم ساخت تدریجی یک تیم بسیار باکیفیت.
لیورپول در نخستین سالهای حضور کلوپ تیمی متفاوت با تیم قهرمان لیگ برتر بود. ساخت آن تیم به چند فصل جذب بازیکنان مناسب نیاز داشت. محمد صلاح از رم به لیورپول آمد. سادیو مانه از ساوتهمپتون خریداری شد. اندی رابرتسون از هالسیتی آمد و سپس ویرجیل فندایک و آلیسون بکر با مبالغ قابل توجه به ترکیب اضافه شدند. فابینیو نیز یکی دیگر از خریدهای مهم آن دوره بود.
لیگ برتر در بررسی روند ساخت تیم قهرمان کلوپ صراحتا به نقش جذب بازیکنان مورد نیاز اشاره کرده و توضیح داده است که کیفیت فوتبال لیورپول به تدریج همراه با جذب بازیکنان مناسب افزایش پیدا کرد. فندایک و فابینیو و آلیسون در کنار رابرتسون از خریدهای تعیینکننده آن پروژه بودند.
کلوپ با همین ترکیب توانست لیورپول را به قهرمانی لیگ قهرمانان اروپا در فصل ۲۰۱۹-۲۰۱۸ و قهرمانی لیگ برتر در فصل ۲۰۲۰-۲۰۱۹ برساند. آمار رسمی لیگ برتر نشان میدهد لیورپول در دوره کلوپ ۶ جام به دست آورد و این تیم در دوره او ۱۹۹ پیروزی از ۳۱۷ مسابقه لیگ برتر کسب کرد.
حالا دوباره آزمایش ذهنی را انجام دهیم.
اگر کلوپ به جای لیورپول سرمربی فولام میشد آیا میتوانست همان تیم را بسازد؟ آیا میتوانست فندایک و آلیسون و صلاح و مانه را در اختیار داشته باشد؟ آیا فولام میتوانست برای جذب چنین بازیکنانی رقابت کند؟ آیا میتوانست دستمزد آنها را پرداخت کند؟
وظیفه مربی و بازیکن
مشکل اصلی نظریه «مربی ممتاز» این است که گاهی نقش بازیکن و باشگاه در موفقیت یک تیم نادیده گرفته میشود.
فرض کنید مربی تصمیم گرفته با پرس شدید از جلو بازی کند. برای اجرای این برنامه مهاجمانی لازم دارد که بتوانند برای مدت طولانی فشار بیاورند. اگر بازیکنان خط حمله چنین تواناییای نداشته باشند ایده مربی روی کاغذ جذاب خواهد بود، اما در زمین نتیجه دیگری ایجاد میکند.
فوتبال مالکانه نیز به بازیکنانی نیاز دارد که تحت فشار بتوانند توپ را حفظ کنند و پاس درست بدهند. سیستم دفاعی با خط بالا هم مدافعانی میخواهد که سرعت و توانایی پوشش فضای پشت سر خود را داشته باشند. حتی بهترین ایده تاکتیکی زمانی که بازیکن مناسب برای اجرای آن وجود نداشته باشد با محدودیت مواجه میشود.
این همان جایی است که پول اهمیت پیدا میکند.
باشگاه ثروتمند میتواند برای یک سیستم خاص بازیکن مناسب بخرد. میتواند چند گزینه برای هر پست داشته باشد. میتواند پس از مصدومیت یک ستاره بازیکن دیگری با کیفیت بالا وارد زمین کند و حتی اگر یک خرید جواب نداد دوباره به بازار برگردد. باشگاه کمپول چنین آزادی عملی ندارد.
البته اگر پول به تنهایی کافی بود هر باشگاه ثروتمندی باید هر فصل تمام جامها را میبرد. فوتبال چنین رابطه سادهای ندارد. مدیریت اشتباه میتواند سرمایه فراوان را هدر بدهد. مربی ضعیف میتواند یک ترکیب پرستاره را از هماهنگی خارج کند و خریدهای نامناسب نیز ممکن است میلیونها پوند هزینه روی دست باشگاه بگذارند بدون اینکه کیفیت تیم را بالا ببرند؛ بنابراین پول را باید «شرط لازم برای بسیاری از پروژههای بزرگ» دانست نه تضمین قهرمانی.
پول به باشگاه امکان میدهد ابزار مناسب را در اختیار مربی بگذارد، اما این مربی است که باید از آن ابزار استفاده کند. گواردیولا اگر بازیکن مناسبی برای اجرای ایدهاش نداشته باشد نمیتواند از روی نیمکت وارد زمین شود. کلوپ هم نمیتوانست بدون مدافع و دروازهبان و مهاجم مناسب همان فوتبال پرشدت لیورپول را با همان کیفیت اجرا کند.
شاید به همین دلیل باشد که عنوان «مربی ممتاز» وقتی از ساختار اقتصادی باشگاه جدا شود بیشتر شبیه یک افسانه است تا یک معیار دقیق برای سنجش فوتبال. آنچه ما به عنوان نبوغ مربیگری میبینیم معمولا حاصل برخورد سه عامل است: توانایی مربی، کیفیت بازیکنان و قدرت باشگاهی که این دو را کنار یکدیگر قرار داده است.
